
لباس مشکیه عشقو به تن کن
گلای زرد نفرت رو تو جمع
بریز بر روی تابوتم تو خاکی
تا میتونی خیانت بردلم کن
یه روزی زنده بودم در کنارت
یه روز عاشق شدی توی خیالت
اگه می بینی اکنون زیر خاکم
خیانت کردی بر این عشق پاکت
چشات خیسه سر خاکم دروغی
این اشک شوقه میریزی میدونی
تو اون دنیا همیشه چشم به راهم
سر راهت میشینم با صبوری
به روی سنگ قبرم این ترانه
می مونه تا ابد عاشق میمونه
با خط خوش بگو این تن توی خاک
اگه مرده ولی عاشق میمونه
نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 ساعت 9:38 موضوع | لینک ثابت
چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را
براي دلخوشي مي خوانم
دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را
براي
شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و
پايت را براي
همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم
خيالت را
براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي
پرستش!!!
نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه دوم آبان 1387 ساعت 15:48 موضوع | لینک ثابت
** به نام عشق حدیث زندگی** البوم عکسای تو رو تنهای وا می کنم با حسرت وبغض و سکوت تو رو تما شا میکنم بازم دلم می گیره و میرم کنا ره بنجره خودت بگو رنگ چشات چه جوری از یادم بره رفتی و چند تا خاطره واسم گذاشتی یادگار ر از غم دوری چشات شدم خزون بی بهار تنگ غروبه ودلم هوا تو دا ره نازنین برای خا طر دلم بیا دوباره نازنین تو فصل زرد گریه ها م بهارم ارزوام تویی تو خواب وبیداری ها همیشه بیش روم توی غیر تو نمی خوام دلمو به هیچ نگاهی بسبارم گفتم وباز بهت می گم از ته دل دوست دارم دلم می خواد صدا تو یه لحضه از یاد ببرم من هنوز ناز تو هرچی که با شه می خرم 
![]()
![]()
نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 ساعت 11:10 موضوع | لینک ثابت

![]()
تنهاي تنها
تکيه گاه خستگي هام شده شونه هاي ديوار
خسته از دست زمونه اسير بايد و اجبار
من همونم که نداره توي تقويم روز ميلاد
اوني که تنهاي تنهاست هيچ کسي اونو نمي خواد
من دارم با غصه و غم توي تنهايي ميسوزم
کينه و حسرت و گريه شده سهم شب و روزم
هيچ کسي نيست توي قصه دستاي منو بگيره
واسه ميلاد دوباره ، واسه ي رهايي ديره
نمي دونم چه دليلي واسه زندگي بيارم
واسه بودن و نبودن ديگه دلخوشي ندارم
بايد از قصه جدا شم رسيدن به شادي دوره
روبروم جاده ي رفتن چاره ي دلم عبوره
نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 ساعت 10:29 موضوع | لینک ثابت

دنياي من
چشماي من
اين عمر من
اين دل من
ميسوزه
گريه نكن دروغ ميگي
ميدونم اين چند روزه
تو هم مثل همه ميري
من و تنها ميزاري
عاشق نبودي
ميدونم
عشقت و هر جا ميزاري
برو برو هر جا بگو ، كه يار من
ديونه بود
عاشق نبودي
ميدونم
بودن من بهونه بود
برو برو هر جا بگو ، كه يار من
ديونه بود
عاشق نبودي
ميدونم
بودن من بهونه بود
اما بازم اين دل من
عاشقشه اون و ميخواد
ميميرم از جاي خاليش
اگه بره ديگه نياد
برو برو هر جا بگو ، كه يار من
ديونه بود
عاشق نبودي
ميدونم
بودن من بهونه بود
نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 ساعت 10:44 موضوع | لینک ثابت

![]()
شايد هرگز تو ندوني دل سنگ کجا اسيره
يا چرا تنگ غروبا دل آيينه مي گيره
شايد هرگز تو ندوني تا سحر چند تا ستاره ست
وقتي دل تنگ تو سينه همدمش ابر بهاره ست
سخته سخته، خيلي سخته اين همه باره رو دوشم
تو مي گي تقصير من نيست،نرسيد صدات به گوشم
حالا فريادمو بشنو، که برات گفتني دارم
اي که هرگز ندونستي چرا اينقدر بي قرارم
بعد از اين هر جا که رفتي، اگه آينه رو مي پوشه
اگه ديدي از دل سنگ داره چشمه اي مي جوشه
لحظه اي بمون و بشنو، لحظه اي با جون و دل باش
تا اگه کسي صدات کرد، بشنوي صداشو ايکاش...
![]()
نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 ساعت 14:33 موضوع | لینک ثابت

![]()
آمدي جانم به قربانت ولي حالاچرا
بي وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل اين زودتر ميخواستي حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست
من که يک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم
ديگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا
وه که با اين عمرهاي کوته بي اعتبار
اينهمه غافل شدن از چون مني شيدا چرا
شور فرهادم بپرس سر به زير افکنده بود
اي لب شيرين جواب تلخ سر بالا چرا
اي شب هجران که يکدم در تو چشم من نخفت
اينقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پريشان ميکند
در شگفتم من نمي پاشد زهم دنيا چرا
درخزان هجر گل اي بلبل طبع حزين
خامشي شرط وفاداري بود غوغا چرا
شهريارا بي حبيب خود نمي کردي سفر
اين سفر راه قيامت مي روي تنها چرا
![]()
نوشته شده توسط مهدی در جمعه پانزدهم شهریور 1387 ساعت 11:55 موضوع | لینک ثابت
گاهی آرزو مي کنم...
کاش هرگز نمي ديدمت تا امروز غم نديدنت را 
بخورم!!!
کاش لبخندهايت آنقدر زيبا نبودند که امروز آرزوي 
ديدن يک لحظه
فقط يک لحظه از لبخندهاي عاشقانه ات را داشته 
باشم!
کاش چشمان معصومت به چشمانم خيره نمي شد 
تا امروز
چشمان من به ياد آن لحظه بهانه گيرند و اشک 
بريزند!
کاش حرف هاي دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با 
خود نگويم
" آخه او که ميدونست چقدر دوستش دارم!!!!" 







پســــر نگاهي به دختر کرد و گفت:
حالا که کنار ساحل هستيم بيا يه آرزوي قشنگ بکنيم
دختر با بي ميلي قبول کرد
پسر چشماشو بست و گفت کاشکي تا آخر دنيا عاشق هم بمونيم ...
بعد به دختر گفت حالا تو آرزوتو بگو
دختر چشماشو بست و خيلي بي تفاوت گفت کاشکي همين الان دنيا
تموم بشه ...
وقتي چشماشو باز کرد پسر رو نديد
فقط چند تا حباب رو آب ديد ...
نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه پنجم شهریور 1387 ساعت 21:20 موضوع | لینک ثابت
عشق بيداد من
باختن يعني لحظه عشق
جان سرزمين يعني يعني
زندگي پاک من عشق ليلي و
قمار مجنون
در عشق يعني ... شدن
ساختن عشق
دل يعني
كلبه وامق و
يعني عذرا
عشق شدن
من عشق
فرداي يعني
كودك مسجد
يعني الاقصي
عشق من
عشق آميختن افروختن
يعني به هم عشق سوختن
چشمهاي يكجا يعني كردن
پر ز و غم دردهاي گريه
خون/ درد بيشمار
عشق من
يعني الاسرار
كلبه مخزن
اسرار يعني
عشق
دخترک خنده کنان گفت که چیست ؟
راز این حلقه زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر
راز این حلقه که در چهره او
این همه تابش ورخشندگی است
مرد حیران شد وگفت
حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است
همه گفتند:مبارک باشد
دخترک گفت : دریغا که مرا
باز در معنی آن شک باشد
سالها رفت و شبی
زنی افسرده نظرکرد برآن حلقه زر
دید در نقش فروزنده او
روزهای که به امید وفای شوهر
به هدر رفته ؛ هدر
زن پریشان شدو نالید که وای
وای،این حلقه که درچهره او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه بردگی وبندگی است
حلقه بردگی وبندگی است
نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه پنجم شهریور 1387 ساعت 20:10 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY